مرا با عشق سنجیدند ورفتند دل گرم و صبورم را شکستند به رسم دوستی دستم گرفتند هنر مندانه دستم را شکستند برای پر زدن پرواز کردند ز بام من به هر بامی پریدند صدای ساز من ناساز کردند برای اشک من هم ناز کردند همه شبهای من بی خواب کردند به روز عشق زمن یادی نکردد به من تبریک هم حتی نگفتند غریبانه عبور کردند و رفتند به روی تیرگی های عیانم رفیقانم بخندیدند و رفتند مرا دیوانه نامیدند و رفتند عصای راه دورم را شکستند گذشتم از گناهان کبیره ولیکن غرورم را غرورم را شکستند

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1 آبان 1391    | توسط: محمد    |    | نظرات()