ما را ز خیال تو چه پرواى شرابست
خم گو سر خود گیر كه خمخانه خرابست
گر خمر بهشت است بریزید كه بى دوست
هر شربت عذبم كه دهى عین عذابست
افسوس كه شد دلبر و در دیده ء گریان
تحریر خیال خط او نقش بر آبست
بیدار شو اى دیده كه ایمن نتوان بود
زین سیل دمادم كه درین منزل خوابست
معشوق عیان مى گذرد بر تو ولیكن
اغیار همى بیند از آن بسته نقابست
گل بر رخ رنگین تو تا لطف عرق دید
در آتش شوق از غم دل غرق گلابست
در كنج دماغم مطلب جاى نصیحت
كاین گوشه پر از زمزمه ء چنگ و ربابست
سبز است در و دشت بیا تا نگذاریم
دست از سر آبى كه جهان جمله سرابست
حافظ چه شد ار عاشق و رندست و نظر باز
بس طور عجب لازم ایام شبابست

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1 اردیبهشت 1394    | توسط: محمد    |    | نظرات()