خنده از میـکده بگـریخت ، کجــائی ساقی ؟
بر سـر میـکده غــم ریخت ، کجـائی ساقی ؟

آن شب مسـت که من بودم و ، پیمـانه و تو
رفت و با زَهــرِ غم آمیـخت ، کجـائی ساقی ؟

خانه ای کز گل مهتــاب ، عطـش می نوشید
بر سرم بی تو فـرو ریخــت ، کجائی ساقی ؟

سیــنه ام چاک شد و ، شبنم چشمم خشکید
بس‌که شب فتنه برانگیـخت کجائی ساقی ؟

آن سر زلف ، که عمری سـر و سامانم بود
یک شــبه پاک بهـم ریخــت کجائی ساقی

هرچه یک عمر «سها» حلقه‌ی آن زلف کشید
رفت و بر گــردنم آویخــت ، کجائی ساقی ..!؟

"مولانا"

نوشته شده در تاریخ شنبه 3 مهر 1395    | توسط: محمد    |    | نظرات()